رد کردن لینک ها

نامه یک دانش آموز دهه پنجاهی به مدیر ارزشی دبیرستانش

خانم «رستگار»؛ سلام مرا بعد از سی سال و از این سوی دریاها بپذیرید؛ بگذارید صادقانه بگویم این روزها زیاد پیش می آید که به شما فکر می کنم. تقریبا می توانم بگویم هر صبح و هر وقتی که خانم «اریکا بنادوم» را ببینم. خانم «اریکا بنادوم» مدیر مدرسه پسر من است. زنی با موهای بلوند و لباس های رنگی شاد که جلوی ورودی مدرسه «بادام» ایستاده هر صبح ، اغلب یا یک دانش آموز را بغل کرده، یا آن یکی از سر و کولش بالا رفته، یا با خنده و شوخی برای دیگری بوسه می فرستد یا دستش را برای من و رایان تکان می دهد، یا با پهلویش به پهلوی یک دانش آموز تازه از خواب بیدار شده بداخلاق می زند و کمرش را برای چند ثانیه با رقصی زیبا و هماهنگ می چرخاند تا حال شاگرد تازه از راه رسیده را عوض کند.

حتی وقتی برای انبساط خاطر بچه ها یک سبیل یا صورتک خنده دار مصنوعی گذاشته و با هر ترفندی که بلد است سعی می کند بچه ها و والدین را حین ورود به مدرسه بخنداند و شاد کند باز هم نمی دانم چرا مرا یاد شما می اندازد. راستش برایم فرقی نمی کرد اگر خانم «بنادوم» یک زن سیاهپوست یا چشم بادامی بود با موهای فرفری با چشم های موهای تنگ و باریک ، یا به جای آن قد و هیکل موزون، چیزی قریب به 300 پوند وزن داشت یا برقع پوشیده بود، چه فرقی می کرد حتی چادرش را مثل شما با کش سفت و سخت و محکمی دور پیشانی اش جوری بند می کرد که فقط می شد از خط ابروها تا کنار چانه اش را دید. آنچه مهم بود خنده خانم «بنادوم» و مهربانی چشم هایش بود.

مثل همیشه که خانم بنادوم مرا یاد شما می اندازد دیروز هم به یاد شما بودم. او را دیدم که مراسم صبحگاهی اولین روز بازگشایی مدرسه را اجرا می کرد، میکروفون به دست تلاش می کرد با آخرین آهنگ «کنی چسنی» یک جورهایی برقصد، رقصی که ترکیبی از بارون دنس و راک اندرول بود. اعتراف می کنم باید چنین کاری سخت بوده باشد آنهم با یک موزیک فلکوریک محلی. وقتی خانم مدیر داشت دور حیاط می چرخید، شادی را می شد در چهره بچه های نشسته روی زمین سرد صبحگاهی دید، آسمان کالیفرنیا یک دست آبی بود و اریکا سعی می کرد حین بالا و پریدن ها و لبخندهایش، دست معلم های ایستاده در حاشیه مراسم را هم بگیرد و بکشاند وسط معرکه. یادم به آن روزی آمد که مرا به دفترتان احضار کرده بودید، باید چهارده سالم بوده باشد، دخترکی عاشق شعر و ادبیات که شعرهای فلبداهه می گفت و در جریان کشف زندگی بود، هیچ کس به جز شما آنجا نبود، صدای بی وقفه بال های پنکه سقفی می آمد و من احساس می کردم زمان و زندگی همان جا درون تنم و در جزء به جزء همان دفتر متوقف شده است،

تردید ندارم شما به یادتان نمی آید چون تعداد ما بی شمار بود ، اما من به خوبی به خاطرم مانده چون آن روزها به جز جنگ و بمباران و موشک های صدام که هر روز توی سر و کله مان فرود می آمد، فقط یک بهانه برای کابوس های شبانه ام داشتم، تمام دقایقی که داشتید کشوهای میزتان را وارسی می کردید، من احساس می کردم قیر داغ از درون رگهایم رو به مغزم در حال پیشروی است. به من تشر زدید که موهایم را بپوشانم. از من پرسیدید با فلان معلم ادبیات چه ارتباط خاصی دارم؟ در مورد معلمی می پرسیدید که همان روزها همسن پدرم بود. معلمی که مرید و مرشد آن روزهای من در حوزه ادبیات بود و هر خط و هر کلمه اش چراغ راهم می شد تا بیاموزم و تجربه کنم.

گفتید بچه های کلاس به شما اطلاع داده اند که ما دوتا شعرهای سخیف می خوانیم و با هم به زبان ایما و اشاره سخن می گوییم ، منظورتان از شعرهای سخیف، بندهای روشنی از غزلیات شمس بود. گفتید در این مدرسه یا جای من است یا جای آقای معلم. احساس می کردم مرگ پشت پلک چشم هایم ایستاده، تا نهایت آنچه آدمی باید بترسد می ترسیدم. از من پرسیدید ابروهایم را کدام یک از بچه های کلاس دستکاری کرده و اینکه آیا «ژولی» عکس پارتی خانوادگی شان را به مدرسه آورده؟ آیا آن عکس ها را به من هم نشان داده؟ منظورتان از ژولی، شادترین همکلاسی من و دخترک زیبای مهربانی بود که جملگی مان دوستش داشتیم، حتی سی سال بعد از گفتن آن دو کلمه ناخودآگاهی که از سر ترس از دهانم بیرون پرید که «بله خانم»، هنوز هم از عذاب وجدانش رها نشده ام، حتی وقتی چهار سال پیش، ژولی را بعد از گشت و گذار و مرارت بسیار در یکی از شهرهای آلمان پیدا کردم، به آن شهر سفر کردم .

او رستوران زیبای دل انگیزی داشت با شمع های روشنی که نوید بخش زندگی بودند و پشت بهترین میز رستورانش از من پذیرایی کرد، کل ماجرا را برایش تعریف کردم تا بغلم کند و بگوید که مطلقا دیگر اهمیتی ندارد. بلکه آنچه مهم است این است که علیرغم همه آن اراده سهمگینی که شادی ما را نمی خواست، ما زنده ماندیم، قوی شدیم، حالا در کنار همیم و می خندیم. ژولی برایم تعریف کرد همان روزها به بهانه همان چند عکس معمولی و مرسوم خانوادگی که این روزها رایان نمونه مشابهش را روی پوستر معرفی خانواده اش می چسباند و با خودش می برد مدرسه، شما او را اخراج کرده بودید.

او بعدها برایم گفت برای ادامه تحصیل و گرفتن دیپلمش مجبور شده به شهر مجاور مهاجرت کند و آن ماجرا تقریبا به مثابه یک زلزله او را درگیر فاجعه کرده بود. راستی احیانا به خاطرتان نمی آید یکی از آن ظهرهای داغ و کشدار خردادماه و در آن سالهای سیاه جنگ و قحطی که هیچ کدام از ما در آن شهر دورمانده از زندگی ، همان شهر خاکستری حاشیه جنگ که هر روز شایعه رسیدن عراقی ها به پشت دروازه هایش پخش می شد، همان شهری که کودکی و شادی واقعی هیچ کداممان را به چشمهای ابترش ندید، ما را پشت در دفتر مدرسه به خط نگه داشته بودید تا پدرو مادرهایمان سر برسند و دخترهای «هرزه و ناخلفشان» را به جرم اینکه بعد از جلسه امتحان روی میز و نیمکت هاشان دم گرفته و خوانده بودند از مدرسه بیندازید بیرون؟ یادتان هست گریه هایمان را؟ التماس هایمان را؟ یادتان هست دست های کوچکمان که وقت امضای آن تعهدنامه از ترس عتاب و خطاب پدر یا بی آبرویی اخراج می لرزید؟ تنها به جرم آنکه روی میز و نیمکت هایمان دم گرفته و آواز خوانده بودیم؟

شاید ته دلتان بگویید عجب شاگرد ناسپاسی هستم. از آخرین باری که شما را دیدم سی سالی گذشته و باید اعتراف کنم در طول تمام این سالها هرگز فراموشتان نکردم. آن روز که خانم بنادوم را دیدم که در غیاب مامور راهنمایی و رانندگی، پرچم «توقف» را برداشت و پرید وسط خیابان تا جلوی ماشین های در حال گذر را برای عبور بچه های مدرسه اش بگیرد، یادم به جلال و جبروت شما افتاد. سلام کردن به شما جرات و شهامت می خواست، هیچ کس نمی توانست بفهمد در پس آن چهره سنگی درهم به چه چیزی فکر می کنید؟ اصلا گاهی هم می خندید؟ مثلا در پستوی خانه یا با بچه هایتان؟ اصلا دوستمان هم داشتید؟ ما را می دیدید؟ هرگز نگاه مصمم و خشمگین شما را در تمام این سالها فراموش نکردم، همیشه حس می کردم درست وسط معرکه یک جنگ نابرابر ایستاده ام . شما هنوز هم یک گوشه کابوس های من ایستاده اید، آماده اید تا نسق تک به تک ما را بکشید، بعید می دانم اصلا یادتان به آن انگشتان لرزانی بیاید که وقت امضای تعهدنامه و توبیخ نامه دلش می خواست زندگی فقط برای چند ثانیه متوقف و مهربان بماند.

احتمالا یک عالمه تشویق نامه و تقدیرنامه از آموزش و پرورش فلان منطقه و بهمان ناحیه به عنوان مدیر نمونه روی دیوار اتاقتان جا خوش کرده و چیزی از متن تعهدنامه های آن روزهای ما به خاطرتان نمانده ، با اینکه من هنوز هم دارم توی کابوس هایم می نویسم «اینجانب ماهرخ غلامحسین پور متولد 1352 کلاس دوم الف دبیرستان بنت الهدی تعهد می دهم از آوردن هر گونه وسیله ممنوعه ای همچون آینه ، شانه، رژلب ، عکس هندی، کارت پستال ، صابون و عطر پرهیز کنم . در صورت تکرار این مسئله، مدیریت محترم مدرسه مختار است با من برخورد مقتضی کرده یا پرونده مرا برای تعیین تکلیف به امور تربیتی آموزش و پرورش منطقه ارسال کند.»

به گفتگو بپیوندید

بازگشت به بالای صفحه